شناخت حس اضطراب ناشی از نظارت دیگران- نشانه ها
خیلی وقت ها مثل امروز نمی توانم تمرکزم را در مشتم بگیرم. تمرکز، مثل پسربچه ای نوپا، دائم در می رود. کجا و چطور، نمی فهمم. کلا می خواهد برود! یکی از این موقعیت ها، روزهایی است که مدیرپروژه مان به جای سایت، در دفتر می ماند. زیاد راه می رود و صدای قدم هایش، مضطربم می کند. زیاد به اتاقم می آید و با نگاهی پرسوال، می خواهد سریع سر از همه چیز و روند تغییرات همه قسمت ها سردر بیاورد. با چشمانی منتظر، به حرکت دست هایم روی ماوس، نگاه می کند و انگار با چشمهایش، دستهایم را هل می دهد که سریعتر کار کنم و جوابش را بدهم! من هم ناخودآگاه، هول می شوم، با کلیک های بیخودی و نابجا، پراشتباه تر کار می کنم و کلا تعداد خرابکاری هایم بیشتر می شود. عرق می کنم، مضطرب می شوم. دهانم تلخ می شود و بعد هم از اینکه بازهم در این چرخه ی معیوب افتاده ام، بیشتر از دست خودم عصبانی می شوم.
ریشه یابی
👀 راز این مدل اضطرابم را فهمیده ام! اصولا، هر وقت موردِ نگاه و نظارتِ کسی باشم، به این حال می افتم و تمرکزم پا به فرار می گذارد. هر وقت حس کنم کسی دارد نگاهم می کند، اعتماد به نفسم دود می شود و می رود هوا… حالا می خواهد موقعِ آشپزی باشد، یا کتاب خواندن یا کار کردن! فرق خاصی نمی کند.
واکاویِ خاطرات کودکی- نوجوانی
نمی دانم! شایدجایی در کودکی ام فشاری بر جانم آمده، آن موقع که احتمالا در حال انجام کاری، آزادانه و مستقل بوده ام و یک ریز نصیحت می شده ام که چطور کار را بهتر انجام دهم! یا مثلا چیزی را دائما از دستم گرفته اند تا روشِ انجام صحیح ترش را یادم بدهند!
هر چه و هر که بوده، با نیتی خوب، آزادی ام را دزدیده و دیگر پس نداده و بدتر اینکه من هم پسش نگرفته ام! من که چیزی از کودکی ام یادم نمی آید ولی مطمئنم قصه ای بوده که من حتی از “خوابیدن” هم، وقتی کسی در خانه باشد و متوجه شود که خوابیده ام (و احتمالا کار مفید نمی کنم) اذیت می شوم. در کل می توانم بگویم، در حضور دیگران با خودم راحت نیستم!
🔦راستش می دانستم که اینطورم، اما نه با این شدت! این مدیرپروژه با حضورش کلی چراغ در ضمیر ناخودآگاهم روشن کرده است. حتی همین الان که دارم در برگه ای افکارم را می نویسم تا بلکه تمرکزم را دستگیر کنم، با شنیدنِ کوچکترین صدای پایی، کاغذم را سریع زیر دفترم پنهان می کنم و با ماوس بازی می کنم و رخِ آدمِ متمرکز به خودم می گیرم.
نوجوانی هم راستش همین بودم! یواشکی کتابم را دستم می گرفتم و پشت صفحاتش، می خوابیدم طوری که کسی نفهمد خوابم و برای کنکور، کم درس می خوانم! یواشکی شکلات و شیرینی می خوردم. یواشکی برگه های کالباس و سوسیسِ های خام را می خوردم، تا مامان نفهمد که باز اصول تغذیه سالم را زیر پا گذاشته ام. یواشکی با لباس هایم بازی می کردم و ترکیب های مختلف امتحان می کردم. یواشکی زیورآلات مادرم را به خودم آویزان می کردم. یواشکی انواعِ مدل خط چشم را امتحان می کردم و توی آینه با خودم کیف می کردم. یواشکی شمع روشن می کردم، سیاوش قمیشی گوش می دادم، رمانتیک بازی در می آوردم و از خیس شدنِ چشمهایم کیف می کردم.
پُر بودم از یواشکی های ساده و بی ضرری که می توانستند یواشکی نباشند، اما یواشکی شدند تا بذرِ شرم و ترسی عمیق و همیشگی را در وجودم بکارند که الان بشود درختِ تنومندی به نامِ “ترس از راحتی با خودم “!
اولین نشانه های تغییر پس از آگاهی
حالا اینجا در اتاقم، پشت میز، نشسته ام. تمام کارهای شرکت را انجام داده ام. می شود کارِ جدیدی را شروع کرد اما راستش نمی خواهم! خسته ام! اما از ابرازِ این خستگی حتی به خودم می ترسم. از اینکه دیگران هم بفهمند خسته ام و به خاطر خستگی نمی توانم کاری را شروع کنم، می ترسم. همین ترس، مرا وادار می کند که فریبکاری کنم و جوری نشان دهم، که انگار دارم کار می کنم. اما دوست دارم این چرخه ی معیوب را همینجا بشکنم! مگر من حق خستگی، استراحت، اعلام خستگی و حتی بیحوصلگی گهگاهی ندارم؟
شکستن یک چرخه معیوب
باید بلند شوم از پشتِ این میز. چند قدمی راه بروم. حرکت معجزه می کند. باید آگاهی ام را جشن بگیرم. مطمئنم بعد از این آگاهیِ کوچک، معجزه می شود. تجربه اش را دارم. خیلی وقت است با خودم رفیق شده ام و رگِ خواب خودم را می دانم.
پاشو رفیق! دستتو بده بریم تو تراس یه هوایی بخوریم. برگردیم، قضیه حله!
حرف آخر
خودشناسی قرار نیست معجزه ای خاص کند! خودشناسی یعنی آگاهی، یعنی هم حسی و درکِ خود! یعنی احترامی که برای بقیه قائل می شوی را برای خودت هم قائل شوی و بتوانی با خودت همانقدر مهربان باشی که اگر دیگری در این شرایط بود، همانقدر با او مهربانانه برخورد می کردی. خودشناسی شاید کلمه عمیقی باشد، اما در مرحله ی اجرا، فقط می شود خودآگاهی! همین!
تابان منتظر
آذر ماه 1403
برای شروع مسیر خودشناسی، اینجا را بخوانید.
برای آشنایی با سایر احساسات، لینک های زیر را بخوانید:
احساس حسادت
احساس سرخوردگی




آخرین نظرات: