نه به قضاوت! کمپین بوستان به جای دادگاه

۱:۲۸ ب.ظ ۰۸/بهمن/۱۳۹۹

روزی که دادگاهِ کوچک اما پُرکارم، در مغزم ساخته شد را دقیقاً به یاد ندارم! فکر کنم خیلی کوچک بودم! شاید  همان روزهایی ساخته شد که در جمع بزرگترها می نشستم و به حرفهایشان در دورِ همی های عصرانه گوش می دادم و یا شاید روزهایی که بنا بر تفاوتم با بقیه از جمع ها بیرون رانده می شدم؛ یا شاید هم همزمان با یادگیری جملاتی شبیهِ ” نکن! زشته! مردم چی می گن!” و یا شاید همان روزهای آغازین مدرسه که نمره ها و ارزیابی ها شد همه ارزشم و بیست گرفتن شده بود مهمترین دغدغه زندگیم!

راستش خیلی کوچک تر از این بودم که یادم بیاید کِی مجوز ساخت این دادگاه را دادند و چه کسی مسئول اجرا و راه اندازی ساختمانِ آن در ذهنم شد! ولی به هر حال دادگاهی که یک زمانی به شکلی خیلی کوچک و ساده در ذهنم شکل گرفت، رشد وارتقا پیدا کرد. ساختمان هایش روز به روز بزرگتر شد. بخشِ بایگانی اش هم انقدر بزرگ شد که به تازگی ساختمان جدیدی را برایش ساخته ام!

در همه این سالها، در این دادگاه کار کرده ام ولی دوره به دوره تغییرِ شغلِ داده ام!

یادم می آید روزهای اول پستم فقط منشی دادگاه بود! فقط نگاه می کردم و می نوشتم و به اتفاقاتی که در مغزم می گذشت نگاه می کردم! ‍بعدِها شدم بازپرس! همیشه در حال سوال بودم تا بتوانم اتفاقات ناخوشایند دورم را بهتر حلاجی کنم و سر از دلیل و ریشه همه اتفاقات در بیارم!

در دوران نوجوانی بود که به مقامِ دادستان نائل آمدم! همیشه در مغزم ، بقیه را متهم می کردم و از اینکه توانسته بودم مقصرِ هر اتفاق را پیدا کنم خوشحال بودم!

آنقدر در کارم خبره شده بودم که در جوانی شغلم به قاضی دادگاهِ ذهنی ام ارتقا پیدا کرد! حالا خیلی راحت پرونده هارا باز می کردم و انقدر خودم را رشد یافته می دیدم که همه اتفاقات را کنترل کنم و همه آدمهای دورم را در مغزم قضاوت کنم، حکم صادر کنم و خوشحال باشم از اینکه ” چقدر می فهمم!”

مدتی بعد احساس کردم خسته شده ام! انگاراز قضاوت و تولید و بررسیِ اینهمه پرونده ذهنی، درمانده شده بودم! استعفا دادم و در شغلی پاره وقت بعنوانِ وکیل مدافع خودم شروع به کار کردم! دیگر، فقط اگر اتفاقی می افتاد که ارزشش را داشت و پای محاکمه خودم وسط بود، کار را قبول می کردم و هرچه سریعتر، اتفاق را در ذهنم حل می کردم و از خودم حمایت و نهایتا خودم را می بخشیدم و خلاص!

اما به تازگی حس می کنم ، راهِ جدیدی هم هست! مثلا می شود کلاً درِ این دادگاه ذهنی را ببندم، ساختمانش را تخریب کنم وبه جایش فضای سبزی بسازم و نیمکتی و فواره ای!  دورِ حوض، باغچه ای بسازم  پراز شمعدانی های رنگارنگ ، که از پاشیدن ذراتِ سبک آبِ فواره روی گلبرگهایشان، هم خودشان غرق لذت شوند و هم دیگران را غرق لذت کنند! شاید وسط فواره، یک مجسمه به شکلِ ترازو هم کار گذاشتم که یادآور محلِ دادگاه باشد!

راستش، به فکر افتاده ام ساختمانهای دادگاه و اداره بایگانی و کل ساختمانهای وابسته را تخریب کنم و به جایشان باغی یا بوستانی ایجادکنم تا صدای بازی  و خنده کودکان و بازتابِ تلؤلؤ اشعه خورشید روی موهایشان چنان غرق لذتم کند که یادم برود سالیانِ سال، عمرِ عزیزم را درگیر کار در دادگاهی کردم که نه به رشدم کمکی کرد، نه حقوق و مزایای خاصی داشت و نه در آخر خیابانی را به نامم نامگذاری کردند! هرچه بود در همان دادگاهِ بی نام و نشان اتفاق افتاد و بس! تنها یادگارش موهای سپید و دستان لرزانِ این روزهایم است که هیچ مداوایی هم برایشان نیست!

امیدوارم این مجسمه میزانِ وسط فواره و یادواره ای که روی تابلو ورودی نوشته ام، توجه دیگران را هم به خود جلب کند که مدتی بایستند و آن را بخوانند و اگردوست داشتند، به کمپین “بوستان به جای دادگاه” بپیوندند!

 

تابان منتظر

تابستان ۹۶

یک پاسخ به “نه به قضاوت! کمپین بوستان به جای دادگاه”

  1. […] یعنی هویت و خودپنداریِ ما به گونه ای، زندانیِ داوری، قضاوت و نظری است که دیگران در مورد ما […]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : ف.کوثری