دردهای بعد از چهل سالگی و واکاوی احساس ترس! به بهانه خوانش نمایشنامه “بالاخره این زندگی مال کیه؟”

قصه از کجا شروع شد؟

پشت میز کارم نشسته ام و دارم سعی می کنم با تکان دادن و کششِ پاهایم، حس گزگزشان را برطرف کنم. امروز در میانه مسیر چهل و دو به چهل و سه سالگی، برای اولین بار کمردردی شدید، به همراه حس گز گز در پاهایم را حس کردم و اینچنین، دری بزرگ رو به اضطرابی جدید در زندگی ام باز شد.

از دقایقی پیش، اضطراب درست مثل  یک خرسِ قهوه ای بزرگ، وارد فضای ذهنم شده و کنارم نشسته است. غمی بزرگ، شبیهِ یک کوالای غمگین خاکستری از همان در وارد شده و کنار من و خرس قهوه ای نشسته است و هر سه داریم به هم نگاه می کنیم. این اولین بار است که هر سه کنار هم نشسته ایم ولی من پا به فرار نگذاشته ام.

تولد ترس، واهمه و بلوا در دل

اضطراب دارد کم کم دارد به ترس تبدیل می شود! چه ترسی؟ مثلا ترس اینکه نکند، کمر دردم وارد فاز جدیدِ گز گزِ پاها شده و من دیگر نتوانم به این درد عادت کنم و هر روز شنونده بحث ها و گفتگوهای جدیدی در سرم باشم. نکند ذهنم مدام در هر موقعیت جدیدی بخواهد سوال مطرح کند و دیوانه ام کند:

  • آیا باید ورزش کنم یا ورزش برای کمرم بد است؟
  • آیا پیاده روی خوب است یا مضر؟
  • آیا باید نشسته کار کنم یا ایستاده؟
  • آیا باید بروم سرکار یا بمانم خانه استراحت کنم؟
  • آیا دیگر نباید کفش پاشنه بلند بپوشم و به کفش های طبی که به کل تیپم را به هم می زند، تن بدهم
  • آیا این درد گذراست و می توانم به زندگی عادی ام برگردم؟

ترس ها از دلِ اهداف و علایقِ آدمها زاده می شوند! مثلا من که عاشق ورزشم یا عاشق رنگ ها و لباسها، ترسهایم هم به ورزش و تیپ زدن گره می خورند.  ترس ها هم که معمولا به خاطرِ حس ناامنی و عدم کنترل شرایط ، تشدید می شوند! مثلا ترسِ اینکه یک شب، کاملا غیر منتظره، دیسک کمرم پاره شود و من دقیقا ندانم قرار است کِی و کجا این اتفاق بیفتد! اینکه ندانم برای آن دوره یا آن روزِ زندگی ام چه برنامه را از قبل چیده بودم و اینکه ندانم قرار است این وقفه ی اجباری، کدام جاده از زندگی ام را  به بن بست ببرد و من مجبور شوم از حرکت بایستم!

ترسی که تساعدی رشد می کند

احساس ترس دامنه اش بزرگ می شود! یک لحظه حس می کنم لابد تمام کارهایی که در طول روز انجام می دهم، تهدیدی خاموش برای کمرم هستند و من از تمام آنها بی خبرم! می ترسم از اینکه دیر شده باشد برای معاینه دکتر و من به یکباره خبری بشنوم که آمادگی شنیدنش را ندارم به یبکاره توان روحی ام بشکند؛ می ترسم از از برگشتن افسردگی به وجودم! آن افسردگیِ سمج که برای بیرون کردنش از تنم، سه سال زحمت کشیده ام و می ترسم اگر این بار بیاید، از پس خودم برنبایم و به قعر وجودم پرتاب شوم! می ترسم که دیگر نتوانم خودم را از تهِ چاه بالا بکشم این بار دیگر حسِ ققنوس گونه ام برای سرِ پاشدن، به دادم نرسد.

افزایش دامنه ترس، خودش فلج کننده است! و اینطور است که یک حلقه منفی شکل می گیرد! ترس خودش ترس می زاید و خودش را رشد می دهد.

ترسم دارد به یاریِ افکار منفی بافم، تساعدی رشد می کند. صحنه های منفی در ذهنم ساخته می شوند! اینکه رفته ام دکتر، و دکتر به من می گوید، دیگر نباید ورزش کنی، نباید سرکار بروی و در یک کلام، چینیِ بندزده ای خانم!! من خودم با افکارم قاتل روح و روان خودم شده ام! اینجا تهِ چاهی است که بارها درونِ آن پرتاب شده ام! بازهم دارم کاری تکراری انجام می دهم و خودم، خودم را می ترسانم!

تولدِ آگاهی

کم کم به خودم و افکارم مسلط می شوم. دقیق تر که نگاه می کنم، متوجهِ ریشه ی ترس شدیدم می شوم! عشق! بس که عاشق این روزهای زندگی ام هستم، به همین اندازه، فکر به از دست دادن شان هم برای من ترسناک است. اینکه روزی برسد که دیگر نه بتوانم کار کنم، نه ورزش، نه دنبال پسرم بدوم، نه پیاده روی و نه حتی بلند و بی خیال بخندم!

آگاهی ها ازدلِ  کتابها، نمایشنامه ها، و فیلم هایی که خوانده ایم و دیده ایم، زاده می شوند

شاید حالا بتوانم از زاویه ای دیگر به نمایشنامه “بالاخره این زندگی مال کیه!” نگاه کنم. مردی مجمسه ساز، در حادثه ی تصادف، نخاعش دچار ضایعه شده و کنترل اندامش را از گردن به پائین از دست داده است!  مردی که هویت و معنای زندگی اش با مجسمه سازی و هنر، عجین بوده است، حالا روی تخت بیمارستان افتاده و جز فکر کردن و گفتگو، قادر به هیچ کار دیگری نیست. او بعد از شش ماه زندگی در این وضعیت، به این نتیجه رسیده است که زندگی دیگر ارزش کافی برای ادامه دادن ندارد و دلش می خواهد دستگاه های “آدم زنده نگه دار به هر قیمتی” از بندنش جدا و او از این دنیا برود. او در هوشیاری کامل و قدرت مغزی بالا، با هنری عجیب در متقاعد سازی، دکتر مسئول بخش، یک قاضی و کلیه اعضای تیم پزشکی را قانع می کند که حق با اوست و کسی حق ندارد آزادی فردی او در تصمیم گیری در مورد زندگی اش را از او بگیرد. زندگی ای که برای او که مجسمه سازی و هنر همه چیزش بوده است، دیگر معنا و مفهوم زندگی نمی دهد.

سلامتی، گنجی که بعد از چهل سالگی بدجور شروع به درخشش می کند

آدم ها دستاوردهای زندگی شان را سخت به دست می آورند و در نتیجه از دست دادن هم برای شان بسیار دردناک است. این دستاورد، هرچیزی می تواند باشد، قدرت، شهرت، ثروت! اما قصه  سلامتی فرق دارد! سلامتی دارایی انسان بوده که از کودکی به او داده اند! او برای به دست آوردنش زحمت خاصی نکشیده، ولی برای حفظش چرا! انگار گنجی دارد که تا میانسالی زیاد از آن مطلع نیست، اما از چهل سالگی به بعد، بدجور برایش باارزش می شود و ترس از دست دادنش هم مثل خره به جانش می افتد!

آدمیزاد در حوزه سلامتی، با سیستمی نامشخص روبروست. روی کاغذ و با تئوری، نگهداری از بدنش را یاد می گیرد اما این کافی نیست! هر داستانی یا رویداری نو می تواند تهدیدی غیر قابل پیش بینی برای سلامتی انسان باشد و مسیر زندگی اش را به یکباره دستخوش تغییر کند.

انگار کلِ روند زندگی همین است! یک دوست داشتنی متغیر! یک بودن متهورانه! یک سفر هیجان انگیز. هیجانی که مثبت هایش عجیب دلرباست و منفی هایش به شدت آزاردهنده!

 

وقتی ترس از بیماری با نمایشنامه “بالاخره این زندگی مال کیه” گره می خورد

در جلسه گروهی این هفته باموضوعِ نقد نمایشنامه “بالاخره این زندگی مال کیه” با اطمینان گفتم: «اگر من جای کِن هریسِ مجسمه ساز بودم، زندگی را انتخاب می کردم!». درست بعد از جلسه، در دادگاه ذهنم گیر افتادم و حس کردم که دارم دروغ می گویم اما نفهمیدم چرا این دروغ را می گویم!

  • آیا چون عادت کرده ام که همیشه ادای آدم های خیلی مثبت را در بیاورم؟ ادای آدم هایی که در هر شرایطی ماسکِ یک “عاشقِ زندگی” را می زنند!
  • آیا در آن لحظه بسیار ترسیده بودم و  تابِ رویارویی با این موضوعِ دردناک را نداشتم؟ ” قطعِ نخاعِ یک آدم هنرمند، آن هم در اوج زندگی هنری و در اثر یک اتفاق غیر قابل پیش بینی!” انقدر حرف زدن در مورد این فاجعه برایم سخت بود، که انگار در آن لحظه فقط ترجیح داده بودم ادای آدم های خوشحال و مثبت را در بیاورم و بگویم: «اگر من جای او بودم، زندگی را به هر قیمتی انتخاب می کردم!».

تولد همدلیِ واقع بینانه

اما حالا امروز در میانه مسیر چهل و دو به چهل و سه سالگی، روزی که برای اولین بار کمردردی شدید، به همراه حس گز گز در پاهایم را حس کرده ام، شاید بتوانم واقع بینانه تر نظرم را راجع به این شاهکار برایان کلارک بگویم. شاید بتوانم همدلانه تر به شخصیت کِن هریس، که با ظرافت پرداخته شده است فکر کنم! منی که با یک درد ساده مشکوک، با هیجانات احساسی به این شدیدی مواجه شدم، چطور می توانم حال کِن هریس را بفهمم؟!

شاید هم جایی درونم به حرفی که در جلسه نقد زده ام واقعا ایمان داشته ام و دروغی درکار نبوده است. اینکه آدمیزاد خیلی خیلی پوست کلفت تر از این حرفهاست و در تمام ناامیدی ها و بن بست هایش، یک راه باریک پیدا می کند و از همانجا راه می افتد و به ادامه زندگی می پردازد. اینکه آدمیزاد به از دست دادن آنچه به دست آورده است هم، هرچند سخت، خو می گیرد! حالا می خواهد این از دست دادن، از دست دادنِ پولش باشد، شهرتش، نخاعش و یا حتی دیسکِ کمرش!

خودآگاهی، کنترل احساسِ ترس و

ترس کم کم دامنه اش کوچک می شود. امید جای هراس را می گیرد و لبخندی کمرنگ روی لب هایم می نشیند. به تمام روزهایی فکر می کنم که افتاده ام، محکم هم افتاده ام اما بلند شده ام. دور و برم را نگاه می کنم، خرس قهوه ای و کوالای خاکستری، بدون اینکه متوجه شده باشم، مدتی است که رفته اند!

تولد باورهای منطقی جدید

به گفتگوهای ذهنم دوباره گوش می دهم:

  • کمر درد هم می تواند، مثل زانودرد، گلو درد، سردرد، یا چشم دردهای گاهگاهی باشد. از آن دردهایی که اتفاقی شاید با یک نشستن یک ویروس در بدن، پیدای شان می شود و بعد هم می روند. من از گلو درد نمی ترسم و زیاد به آن فکر نمی کنم. اما از کمردرد، خیلی می ترسم چون از بچگی ام، ناله های مادرم را شنیده ام! پس حالا می توانم با این نورِ کوچکی ک روی ترسم انداخته ام، کمی مثبت فکر کنم و امیدوار که شاید این دردِ مشکوک به خاطر کفش بد، حال بد، استرس ویا یک ویروس عود کرده و خودش هم بالاخره می رود!
  • برای کمردرد و دردهای استخوانی هم بالاخره علم کاری خواهد کرد! شاید در سالهای دور، اینقدر مسأله آزاردهنده ای نباشد!
  • شاید کمی یوگا، کشش و قرص های ویتامین یا ضد التهاب درد را کاهش و بهبود دهند.
  • وقتی کِن هریس، بعد از شش ماه قطع نخاع، روی تخت بیمارستان، اینقدر زندگی را به سخره گرفته بود و طنازی می کرد و می خندید و می خنداند، چرا من امروز به خاطر چالش به این کوچکی خودم را بترسانم! می توانم من هم کمی بخندم و بخندانم! به سخره گرفتن زندگی را می شود از کِن هریس یاد گرفت!

و اما حرف پایانی

جدای از تمام افکار منفی ای که کنترل شدند، من امروز به خاطر این دردِ ناشناس، چهار بار، بدونِ کنترل، گریه ام گرفت! هیچ اتفاقی نتوانست شادم کند، نه هدیه همکارهایم برای کریسمس، نه دریافت حقوق ماهیانه زودتر از موعد و نه دورِ همی کوچک با همکارها به مناسبت آخرین روز کاری! می خواهم بگویم، کِن هریس، پر بی راه نمی گفت!

بعضی دردها، هویت آدم را نشانه می گیرند! عشقِ آدم در زندگی را تباه می کنند! تمام هدف زندگی آدم را نشانه می گیرند… از این دردها و این اتفاق ها نمی شود ساده عبور کرد! حالا چه با مثبت اندیشی، چه واقع اندیشی و چه منفی بافی! این مدل اتفاقات، کلیت زندگی آدم را نشانه می گیرند! درد ِ هر آدم را نمی شود با دردِ آدم دیگر مقایسه کرد! چون هر درد، برای هر آدمی با توجه به شخصیتِ آن آدم، قدر متفاوتی درد ایجاد می کند!!

پیشنهادم این است که نمایشنامه بالاخره این زندگی مال کیه؟!  را بخوانید. تک تک جملات و دیالوگ هایش خواندنی است! می خواستم جملات خوبش را یادداشت کنم، اما حیف است! به نظرم این نمایشنامه واقعا ارزش خواندن دارد! اگر خواندید و دوست داشتید، نظرتان را برایم بنویسید! خوشحالم می کنید.

 

تابان منتظر

دی ماه 1403

برای خواندن مطالب مربوط به خودشناسی، اینجا را بخوانید.

واکاوی سایر احساسات را هم در لینک های زیر بخوانید:

واکاوی احساس حسادت

واکاوی احساس سرخوردگی

احساس سرگردانی ناشی از عدم تمرکز

نشخوار ذهنی

 

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط