دوی ماراتنی که ساره را از برزخِ دودلی نجات داد

ساره بلوزِ زرد فسفری ورزشی که از فروشگاه غیر ورزشیِ لیدل، با قیمتی مناسب خریده بود را از روی کالسکه برداشت. سه روزی بود که آن را خریده بود و همانجا رهایش کرده بود. حتی حوصله نداشت بلوز را بردارد، امتحان کند و بعد تا کند و در کشو لوازم ورزشی اش بگذارد. ساعت شش عصر بود، شش عصر پائیز، یعنی شب! یعنی قید سرمای گزنده پائیز را زدن و نشستن در خانه ی گرم و خود را بستن به چای و میوه و بعد هم شام. یک لحظه  وسوسه شد و بلوز را تنش کرد تا امتحان کند. مارکش را کند. و همان لحظه بود که خودش را دید در حالیکه شلوارمشکی رنگ ورزشی اش را پوشیده  و دارد بند کفش هایش را محکم می کند.

 

بهرام صدایش کرد:

  • کجا می ری؟
  • می رم یه سر بدواَم بیام.
  • الان؟ دوسال هست ندویدی؟ آره؟!
  •  برم به نظرت؟

 

فقط کافی بود یک “نه” بشنود یا آن را تلویحا در چشمهای بهرام ببیند. دنبال کوچکترین بهانه بود تا بند کفشهایش را باز کند. خودرا به اتاق نشیمن برساند، دو فنجان چای بریزد و روبروی تلویزیون بنشیند و یک ریز ناله کند از این زندگی تکراری کرونایی. فکر کرد بعضی “نه” ها خیلی سنگین و اثر گذراند. مثل “نه” ای که صبح های جمعه، ساعت شش صبح، خیلی وقتها از خواهرش ساینا می شنید و به جای رفتن به تجریش و سوار اتوبوس های دربند شدن، گرمای پتویش را ترجیح می داد و می خوابید. یا مثل “نه” هایی که ساعت ده شب از بهرام می شنید و به جای نشستن پای کامپیوتر و انجام کارهای عقب مانده اش، روی مبل، روبروی تلویزیون لم می داد و پشت سرهم سریال می دید. یا ده باری که سیگار را کنار گذاشته بود و با شنیدن یک نه، در جوابِ “طوری می شه یکی بکشم به نظرت؟” وارد مسیر سیگار کشیدن شده بود.

بهرام هستی را بغل کرد وگفت پس من هم با هستی می ریم خرید. هستی را در کالسکه گذاشت، زودتر از ساره کلید را برداشت و رفت.

 

با بسته شدن در، ساره حس کرد که وا رفته است. یادش افتاد گوشی اش را برنداشته است. کفش هایش را در آورد و وارد اتاق خوب شد. روی لبه تخت نشست. بلوز مشکی راحت و نرم بود. با خودش گفت: “نکند سردم بشود؟  بگذارم اصلا از فردا شروع کنم که روزهای فرد را منظم بروم بدوم”. چشمش به لایه چربی شکمش که از روی کش شلوار خودش را با سماجت، بیرون انداخته بود، افتاد.  یاد تک تک روزهای هفته های اخیر، که حاضر نشده بود لباس تنگ بپوشد، افتاده بود. یاد روزهایی که چشمش را از شیشه های تمام فروشگاهها دزدیده بود که مبادا تصویر خودش را یک لحظه ببیند. با خودش گفت، پاشو دختر! فقط یک لحظه است! پاشو.

 

 

دویدن با هر کاری برایش فرق داشت. شروع هر کاری برایش انگیزه بخش بود جز دویدن. انگار زنجیر به پایش وصل شده بود. سفت شدن ماهیچه های پشت ران و ساق پایش را حس می کرد. حرکت کپل هایش به چپ و راست را حس می کرد. هنوز صد متر هم ندویده بود، که حس می کرد دیگر نمی تواند. نفس کشیدنش راحت بود، ولی ماهیچه ها همکاری نمی کردند. دلش می خواست برگردد. صدای نفس های زن همسایه، که از پشت سرش داشت هم مسیر با او می دوید، مانع ایستادنش شد. دلش نمی خواست جلوی او، کم بیاورد. با هر زوری بود از پیچ اول رد شد.  چند دقیقه بعد، زن همسایه از او پیشی گرفت. اما حالا ساره داشت راحت تر می دوید. دویدن همچین حالتی داشت. شروعش سخت تر از ادامه دادنش بود. با خودش فکر کرد درست برعکس کارِ پایان نامه دکترایش.

 

روزهای اول دانشجویی اش، چه انگیزه وحسی داشت. فرق هدف و انگیزه و امید و آرزو را نمی فهمید. اصلا کاری به تحقیق در مورد امید واقع بینانه یا خوشبینانه نداشت. کاری به کار فلسفه و روانشناسی و توسعه فردی و خودانگیزشی هم نداشت. اصلا به این کلمه ها فکر هم نمی کرد، چه برسد به این که از بس راجع به هدفمندی سرچ کرده بود، دیگر گوگل و اینستاگرام هم دست از سرش برنمی داشتند و یک روند، پیشنهادهای برنامه ریزی بهتر به او می دادند. اینترنت چه مرضش شده بود. فقط مانده بود که اینترنت هم باهوش بشود و زندگی را سخت تر کند، که شد! حالا که خودش دست از سرِ خودش برداشته بود، دنیا دست از سرش برنمی داشت.

می خواست فکرش را از فکر هم  خالی کند. هدفون را هم از گوشش درآورد. صدای منظم قدمها، ریتم نفس و آواز گنجشک ها داشتند معجزه شان را شروع می کردند. خستگی دوباره روی عضلاتش نشسته بود. این بار نفس هم کم آورده بود. منطقی بود! وسط سربالایی بود. دلش نمی آمد بایستد. هیچکس آن اطراف نبود جز دو سه نفری که آن هم با فاصله، سگ هایشان را برای پیاده روی و اجابت مزاج بیرون آورده بودند. می شد بایستد! هیچ چشمی دنبالش نبود. اما نمی توانست. سختیِ ادامه ندادن، برایش همپای رنجِ ادامه دادن بود. دوباره دوراهی! دوباره تردید! دویدن را قطع کند یا ادامه دهد؟ مسئله این بود. تئوری های تصمیم گیری هم به دردش نمی خوردند. نتیجه آنالیزها پنجاه پنجاه بود. ریتم قدمهایش را کند کرد. نفس هایش را منظم تر و بعد با صدای بلند نفس کشید و فریاد زد “هو…هو…”! چیزی نمانده بود. فقط هفت متر تا انتهای سربالایی. چشمانش را به قدمهایش دوخت. فقط نوک کفشها و نیم متر جلوتر را می دید. شروع کرد به شمارش معکوس… می توانست! می توانست! می توانست… و توانست.

 

باد خوبی می وزید. سربالایی تمام شده بود. جاده ی صاف روبرو حال عجیبی داشت. درختان پائیزی، با لباس نیمه رسمی، دست گردن هم انداخته بودند. صدای درونش خاموش نمی شد. حالا پیشنهاد بازگشت می داد. می گفت: “برگرد! پس فردا، مسیر را طولانی تر کن! امروز به خودت فشار نیار!” اما ساره نمی خواست برگردد. فکر نیمه رها کردنِ مسیر، بیشتر از خستگی آزارش می داد. خودش را می شناخت. یا شروع نمی کرد یا تمامش می کرد. به یاد برنده ماراتن سال 1957 افتاد و جمله کلیدی “فقط مهم این است که ادامه دهیم!”. تشری به خودش زد!

 

  • می دونی که برنمی گردم پس دهنت رو ببند! نمی تونی یواشتر بدو! ولی باید بیای!

 

 

دیگر خبری از رنگهای سرخ فام غروب نبود. برگهای چندرنگ دیگر دیده نمی شدند. شب شده بود! ساره باور نمی کرد که حریف خودش شده باشد. آن تشرِ آخری را از سرناامیدی به خودش زده بود، اما انگار همان تشر، کارِ خودش را کرده بود. ساره از شب می ترسید، از تاریکی، از خلوتِ کوچه های شهر گراتس، از راههای بدون چراغ، حتی اگر آن راه، راهِ آشنایِ منتهی به خانه اش باشد. اما ساره داشت می دوید…هووو….هوووو! ساره ادامه داده بود و این مهترین جمله ای بود که داشت با خودش تکرار می کرد.

خیابان تاریکِ تاریک بود  وساره به تنهایی در مسیر می دوید. اما روشن شدن چراغ های ریز و درشت را در سقفِ بلندِ ذهنش حس می کرد. داشت جواب سوالی که سه هفته تمام مغزش را اشغال کرده بود را پیدا می کرد. سوالی که زندگی برایش نگذاشته بود. سوالی که هر روز صبح، زندگی را به کامش تلخ کرده بود. برزخی که به مراتب بدتر از جهنم بود. یاد نامه ای افتاد که امروز صبح به خودش نوشته بود. یاد دلداری هایی که به خودش داده بود که قبول کند، در مقطع دکترا شکست خورده و باید به موفقیت های تا به امروزش بسنده کند و درس را رها کند. یاد رنج هایی افتاد که این راه باریک، این برزخ بین ادامه دادن یا ادامه ندادن درسش، به او تحمیل کرده بود. یادتمام فریادهای بیخودی که سر بهرام و هستی کشیده بود و خودش حالا می دانست منشأ آنها کجاست. ساره می دوید و به تابلوهای متصل روی دیوارهای درونش، که حالا در اثر روشن شدن چراغ ها نمایان شده بودند، با دقت بیشتری نگاه می کرد. یک تکه کاغذ روی دیوار با پونز چسبیده بود. یک دست نوشته با خط خودش . آن را برداشت:

 

رها کردن مسیر در میانه های راه، همانقدر درد و رنج دارد که ادامه دادنش تا به انتها! پس به انتها برس که لااقل مطمئن باشی دیگر قرار نیست این راه را امتحان کنی! چون تا تهش را یک بار آمده ای… باهر زوری… با هر رنجی…تاب بیاور! تاب بیاور

 

ساره کلید را در قفل درِ خانه چرخاند. وارد آسانسور شد. گوشی اش را از جیب کاپشن اش در آورد و اپلیکیشن زمان سنج دویدن را قطع کرد. پنج کیلومتر دویده بود. با سرعت های مختلف، در شیب های مختلف. اما نایستاده بود… او ادامه داده بود. او راضی بود. هم خوشحال بود و هم راضی.

صدای باز شدن دوشِ آب و جاری شدن قطرات آب روی کمرش که عرقهای بدنش را از پوستش جدا می کرد، سبکبالش کرده بود. داشت زیر دوش آواز می خواند. سه دقیقه بعد، خنده ای روی صورتش نشسته بود که مطمئن بود کار خودش را می کند. حوله بهرام را پوشید. هنوز بهرام و هستی نیامده بوندن. اسباب بازی ها را از اتاق نشیمن و اتاق هستی برای بار هفدهم جمع کرد. شیشه شیرِش را شست. شامش را گرم کرد. به ساعت نگاه کرد. ساعت هفت ونیم عصر بود. تا دقایقی دیگر باید صدای وارد شدن بهرام و هستی را می شنید و شنید. برای بوسیدنِ بهرام و به آغوش کشیدنِ هستی لحظه شماری می کرد.

 

تابان منتظر

آبان ماه نود و نه

 

مطلب مرتبط: سخنرانی آقای دکتر شکوری با موضوع جنگجوی اندوهگین

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط