چند وقتی است که از لحاظ بدنی احساس سلامتی کامل نمی کنم و این موضوع به شدت آزارم می دهد. همه دعاها همیشه این است که انشالله همیشه سالم باشید! راست می گویند! به نظرم سلامتی درست مثل هوای تازه است! تا وقتی هست هیچکس قدرش را نمی داند و کلا کسی به آن فکر هم نمی کند! اما به محض اینکه هوا بد شد، تازه می فهمیم که چه بلایی سرمان آمده است. به نظرم بیماری شبیه رنگ سیاه است! حتی یک قطره اش هم، رنگ فضا را عوض می کند و به شدت تأثیر گذار است.
من یک مادرم! یک مادر مهاجر! که خودش سکان دار زندگی خودش است و مسئولیت کامل بچه اش بر عهده او است. مریض شدن من، به این معنی است که دیگر کسی نیست که از پسر یک سال و نیمه ام مراقبت کند و این به شدت من را نسبت به بیماری از هر نوعی، آسیب پذیرتر کرده است.
من سی و هشت ساله ام! در حالت نرمال، فکر نمی کنم هم سن های من اینقدر نگران سلامتی شان باشند و اینقدر ترس از بیماری داشته باشند! الان دو سه ماهی هست که احساس سلامتی کامل نمی کنم. بیمار هم نیستم، اما کوکِ کامل هم نیستم. دوماه پیش که نگران سر دردهای بیخودی ام بودم که منجر به عمل جراحی تومور استخوانی واقع در پیشانی ام شد. قصه های مربوط به آن را اینجا و اینجا برای تان نوشته ام. دوست داشتید بخوانید. حالا هم که عمل تمام شده است، درگیر این الرژی پوستی ناشناس شده ام. لکه های قرمز مثل سپاه یزید طوری به بدنم حمله می کنند که کل بدنم را می پوشانند! نه جایشان ثابت است، نه شکل شان ، نه مدت حضورشان! هیچ الگوی مشخصی ندارند! بعد هم سرِ خر را کج می کنند و با همان سرعتی که آمده بودند، می روند! ولی اعصاب من را خورد می کنند! کلا از چیزهایی که نمی دانم چیستند و حالتی از ناپایداری را در من زنده می کنند، خیلی بدم می آید.
بگذریم!
اتفاق های خوشحال کننده دورم خیلی زیادند.
مثلا پسرم خیلی بانمک تر از قبل شده وقشنگ می تواند مرا بخنداند.
یا مثلا دیروز تولدم بود! کلی هدیه های قشنگ گرفتم! بهترین شان دوچرخه ای بود که همسرم برایم خرید.
دیروز وقتی شمع های تولدم را فوت کردم به سبک هر سال، سه تا آرزو کردم:
- سال دیگه اینموقع تز دکترام تموم شده باشه و آماده دفاع باشم.
- از شر این آلرژی های مزخرف هر چه زودتر خلاص بشم.
- پسرم راحت مهد کودک را قبول کنه و بهش خو بگیره و تا دو ماه دیگه هم بالاخره راه بیفته (پسرم الان کنار من نشسته داره با یک بطری آب معدنی بازی می کنه، هی درشو می بنده و هی بازش می کنه!)
برای آرزوی اولم، خیلی وقته هدفگذاری کردم ودارم برنامه ریزی می کنم و قدم به قدم می رم جلو! اما امروز رفتم یک تقویم تحصیلی خریدم! چون با خودم گفتم شاید و انشالله حتما، این آخرین سالی باشه که دارم تحصیل می کنم و اگه این تقویم رو نداشته باشم، حسرتش به دلم می مونه! من الان نزدیک 27 ساله که دارم درس می خونم و امیدوارم این آخرین سال باشه! ذوق این دفتر رو دارم! اما از طرفی نمی دونم چطوری ازش استفاده کنم که دلِ بولت ژورنالم نشکنه! آخه من سه ماهی هست که بولت ژورنال دارم! دعواشون نشه صلوات!
فردا مهمون دارم! باید برم از سکوت پسرم استفاده کنم و کیک رو تزئین کنم و میوه ها رو بچینم. کلی کار مونده! جشن تولد برای خودم گرفتم! جشن تولد زنونه! بی شوهر و بی بچه! این اولین باره که می خوایم با یک سری از دوستهام، زنونه دور هم جمع بشیم. نمی دونم چطور پیش می ره، ولی خیلی دلم می خواد که بتونیم این گردهمایی های زنونه امون را ادامه بدیم و بعدش هم یه سری مباحث هدفمند توش راه بندازیم! کلی آرزوهای بزرگ دارم که عملی نشدن! تازه اول راهم! پسرم دیگه نمی گذاره بنویسم! برم فعلا تا بعد!
تابان منتظر
در اولین روز سی و نه سالگی!




یک پاسخ