یه لقمه ناداستان با تابان

  • وزشِ بادِ شمالی آزارم می دهد!

    امروزم با وزش بادهای سرد شمالی شروع شد. از آن بادهایی که شاید از منطقه خانه “سوگل” اینها به خانه من می وزد. از آن بادهای سردی که از پنجره های همیشه باز خانه ام به درون خانه و آشپزخانه و اتاق خواب ها نفوذ می کند و همه جا را سرد می کند. از […]

  • در من شعله ای روشن است

    من به مقام زن، افتخار می کنم، به مقامی که نورامید و شادی را می تواند در همه حال زنده نگهدارد. به مقامی که می تواند از هیچ، همه چیز بسازد و از دل نگرانی، امید و از دل ناامیدی، انگیزه و نور تولید کند. مقامی که از دل ترس، مقدمات زایشِ شجاعت و از دل شکست، زیباترین پیروزی ها را متجلی می سازد. به مقامی که خالق عشق ، نگهدارنده عشق و انتشار دهنده عشق در دنیای هستی است.

  • تو خیرخواهی یا فکر می کنی خیرخواهی؟

    گویی با هر “خیرخواهیِ بدونِ درخواستی”، انسانِ خیرخواه، بسیار نامحسوس و نا آگاهانه، برچسب “ندانم کاری” و یا “حماقت” را به شخصِ دریافت کننده محبت، می چسباند  و با رفتارِ به ظاهر مهربانانه به وی نشان می دهد که تو:

     “عقلت نمی رسید” و یا اینکه “من، تو را نصیحتی میکنم یا کاری برایت می کنم که عقلِ خودت نرسید، برای خودت انجام دهی!”

  • ترمزهای اجباری زندگی

    بی شک، لحظاتی در زندگی هرکس بوده است که زندگی تابلوی ایست را در پیش روی هرفردی گذاشته است! لحظاتی که نه راه پس می ماند و نه راهِ پیش! دوره هایی سخت در زندگی هرکس که به معنای واقعی در آن دوره ها هیچ کار نمی شود کرد! هیچ! دوره ترمزهای اجباری زندگی!

  • شروع واقعیِ زندگی، سن و سال حالی اش نمی شود!

    به نظرم زندگی از یک  دوره ای به بعد به واقع “شروع” می شود و رنگِ اصلی و جانمایه واقعی اش را به مانمایان می کند. ️شاید از همان دوره ای که انتخاب را یاد می گیریم و هزینه هایش را می پردازیم. و یا از زمانی که از غم ها و حسرت ها گذرمی […]

  • باید مردم خاورمیانه را بیشتر بخشید!

    آرامش مفهومی است انتزاعی که به مرور در هر انسانی به شکلی خاص  متبلور می شود. شاید سالها طول می کشد تا فلسفه های مغزی هر انسان نمودِ ظاهری پیدا کند و به شکلِ آرامش و یا صلح فردی، در وجودش حلول کند. عادت کرده ام به مردم نگاه کنم! نه به ظاهرشان، بلکه به […]

  • نه به قضاوت! کمپین بوستان به جای دادگاه

    روزی که دادگاهِ کوچک اما پُرکارم، در مغزم ساخته شد را دقیقاً به یاد ندارم! فکر کنم خیلی کوچک بودم! شاید  همان روزهایی ساخته شد که در جمع بزرگترها می نشستم و به حرفهایشان در دورِ همی های عصرانه گوش می دادم و یا شاید روزهایی که بنا بر تفاوتم با بقیه از جمع ها […]

  • دوگانه عشق و تنهایی مادر بزرگ و شاید هم خودِ ما

    “از زمانی که خودم را به یادمی آرم، تنهام!” همین یک جمله ی مادربزرگ چنان تکونم داد که وقتی با دو تا استکان چای تو همون استکان های شاه عباسیِ کمرباریکش، کنارم نشسته بود و می گفت : “چایی ات سردشد!”، تازه فهمیدم باقی جملاتش را نشنیده ام! صداش نمی لرزید! نگاهش اما چرا! و […]

  • لاس وگاسی به نام اینستاگرام

    بعد از سه چهار روز، صفحه گوشی ام را باز می کنم و باز همان کوکائین همیشگی، گوشی موبایل را می گویم، مرا به سرزمین پر زرق و برقِ لاس وگاس، اینستاگرام را می گویم، می برد! پروازی مستقیم به سمت لاس وگاس، پروازی کوتاه، دلربا و رو به فراموشی. کافیست فقط پایم را به […]

  • خودشناسی (۱): دوگانه ترس و آرامش

    ✍🏼مواجه شدن با خودم را دوست دارم! دیروز، از آن روزهای عجیب زندگی ام بود. از آن روزها که همه چیز برای آرامش و شاد بودن مهیا بود اما من، نه آرام بودم و نه شاد! یادم می آید تا مدتی طولانی غصه می خوردم ، نا آرام و نا شاد بودم که چرا پسرم […]

طراحی و پشتیبانی : ف.کوثری