یه لقمه ناداستان با تابان

  • لاس وگاسی به نام اینستاگرام

    بعد از سه چهار روز، صفحه گوشی ام را باز می کنم و باز همان کوکائین همیشگی، گوشی موبایل را می گویم، مرا به سرزمین پر زرق و برقِ لاس وگاس، اینستاگرام را می گویم، می برد! پروازی مستقیم به سمت لاس وگاس، پروازی کوتاه، دلربا و رو به فراموشی. کافیست فقط پایم را به […]

  • دلنوشته: در دروانِ کرونا تا می توانید جاروبرقی بکشید!

    صدای جاروبرقی همدم همیشگی این روزهایم شده است. شنیدن صدای جمع شدن خورده  نان ها، بیسکویت و مانده برنج های سفت شده پسرم از زیر صندلی غذا، با آن نوای دل انگیز و رهسپار شدنشان در کیسه جاروبرقی، از هر موسیقیِ آرامش بخشی اثر گذارترند. لااقل حس می کنم چقدر مفیدم! چقدر خوب که این آشغالها […]

  • شاید وقتش شده است، شاید!

    جلوی آینه ایستاده ام. به چشمهای پر سوالم نگاه می کنم. به لبهایم که ژوکند وار، نه خنده شان را تقدیمم می کنند و نه ناراحتی شان را. حال عجیبی است اسیر شدن در غریبگی! برای کسی که ادعایش رفاقت با خودش است، این صورت، بدترین شکل نمایشِ تحقیر در دنیاست! اینکه خودت در آینه […]

  • وقتی دروغین می شوی!

    وقتی دروغین می شوی، حال عجیبی پیدا می کنی، همه چیز به طرز عجیبی خوب و درست و زیبا است، ولی انگار شور ندارد، و هیچ چیز برای اینکه حالِ تورا خوب کند، کافی نیست!   صبح زود بیدار می شوی، صبحانه ای می خوری که از حُسنِ اتفاق فقط همین بخش، صداقت محضِ خودرا […]

  • سلامی دوباره خواهم کرد

    شاسی پِلیِ ضبط قدیمی را می زند؛ رویِ صندلی راحتی می نشیند و دستانش را با لیوانِ قهوه اش گرم می کند. فقط این صدا است که می تواند این روزها آرامشی زودگذر را به سلولهای نالانش هدیه دهد.   “سلامی دوباره خواهم کرد”   نیم نگاهی به جوابِ آزمایش و نیم نگاهی هم به […]

  • ابروهای مدل هشت، ابروهای مدل صاف! نوبت به همه چیز می رسه!

    یه کافه رستوران خیلی کوچیک تو دانشگاه داشتیم که مثل همه کافه های دانشگاه هایِ زمان ما دختراو پسراجدا بودن! اما دانشگاه ما یه فرق کوچیکی با بقیه دانشاهها داشت! تو اون دوره، کلاس های ما تو یه ساختمونی برگزار می شد که موقت بود! قرار بود یکسال اونجا باشیم و بعد بریم به یه […]

  • خوب است بلند شوم سری به قوطی گوشواره های بزنم!

    می دانی؟! گوشواره های رنگی  و ریز و درشت داشتن مهم است.. اما مهمتر داشتن حوصله است: حوصله ای که بیدارشوی ، لباسی عوض کنی و دلت بخواهد که سری به قوطی گوشواره های رنگارنگت بزنی  و چیزی هماهنگ با بلوزت پیدا کنی و به دلت گوش کنی که: ” کدامیک  از گوشواره ها امروز […]

  • ملاقات با تابان کوچکی که فقط می خواست بنویسد.

    به تازگی باتو آشنا شده ام. بارسومی است که می آیی و تمام وجودم را دربرمی گیری و قدرت تفکرِ منطقی و کار را از من می گیری. به تازگی شناختمت. روزهای اول از تو می ترسیدم چون تنها نیرویی بودی که می توانستی مرا از کارم جدا کنی و با خودت ببری به ناکجا […]

  • بیانیه های فردی و اجتماعی

    کنار هم نشسته بودیم و گل می گفتیم و گل می شنیدیم. از اون لحظه ها که خیلی زود می گذره ولی مزه اش تا مدتها تو ذهن می مونه. عاشق اون لحظه ها بودم و گپ های عصرونه تو هوای بهاری. از اون لحظه ها که بازی ابرهابا خورشید خیلی قشنگه و همینجور که […]

طراحی و پشتیبانی : ف.کوثری