
پازل همبرگری که هیچوقت کامل نشد
از شمردن ساعتهای کاری دست می کشم. ترجیح می دهم به جای افزایش ساعتهای کاریِ ماه اکتبر و یا فکر کردن به اسباب کشی و

از شمردن ساعتهای کاری دست می کشم. ترجیح می دهم به جای افزایش ساعتهای کاریِ ماه اکتبر و یا فکر کردن به اسباب کشی و

دوباره باید انتخاب می کردم؟ چای جلوی تلویزیون در یک شب پائیزی بارانی یا دویدن و عرق کردن و زانودردِ احتمالی؟ با هر زوری بود،

ساره بلوزِ زرد فسفری ورزشی که از فروشگاه غیر ورزشیِ لیدل، با قیمتی مناسب خریده بود را از روی کالسکه برداشت. سه روزی بود که

به خط خطی های روی صفحه سفید زل زده بود. انگار قسمتی از وجودش را در این طیف های سیاه و سفید جا گذاشته بود!

دوباره صدای برخورد ظرفها موقع ظرف شستن اش بیشتر شده است! خودش از این صداها عصبانی تر می شود. دادی سر پسرمان می زند و

روز پنجشنبه حدود یازده ظهر صدای تق تقِ خوردن درِ قابلمه روحی و قل قلِ آب توی قابلمه با صدای سرفه های بی امان پیرمرد

پنجم نوامبر، از آن روزهایِ بی مناسبتی شد که دیگر از یادم نرفت. نه کسی به دنیا آمده بود و نه تاریخِ وفاتِ آدم مهمی

بعضی شهرها برای بعضی آدمها حس خاصی دارند، انگار صدای همدیگر را خیلی خوب می شنوند، وین هم برای ساناز یک چنین شهری بود. هرحرفی

بعد از شنیدن صداي بوق ماکروفر، آرامیس غذايش را از ماکروفر برداشت. نازيلا درحاليکه به ساندويچي که سفارش داده بود، گاز مي زد وارد آشپزخانه